سایت متنوع راه نرفته
 
 
مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی ...
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!

مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست!!!!











طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستانک، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 خرداد 1391 توسط راه فردا
داستان کوتاه بدزخم
نویسنده: اعظم ایرانشاهی
    دکتر می گوید دهانت را باز کن. می گوید این طوی نه، گنده باز کن! باید دندان عقلت را بکشی. به این فکر می کنم که تو، چقدر شبیه بودی به این دندان عقلی که دکتر می گوید. پوسیدگی نداشتی ولی سیستم من را ریخته بودی به هم و جای بقیه را تنگ کرده بودی


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه بدزخم، داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 اردیبهشت 1391 توسط راه فردا
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: افسانه هندی، داستان کوتاه، کوزه ترک خورده،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 توسط راه فردا
در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(علیه السلام ) به این مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما امید بخش ترین آیه قرآن كدام آیه است ؟ بعضى گفتند آیه "ان الله لا یغفر ان یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء"(خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پائین تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد) سوره نساء آیه 48
امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من میخواهم نیست ، بعضى گفتند آیه "و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفرالله یجد الله غفورا رحیما" (هر كس عمل زشتى انجام دهد یا بر خویشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت) سوره نساء آیه 110
امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نیست .


ادامه مطلب

طبقه بندی: دین و اندیشه وعکس مذهبی،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان مذهبی، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی 1390 توسط راه نرفته

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :
هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."

 

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 مهر 1390 توسط راه فردا
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان خواندنی، داستان طنز،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 توسط راه نرفته
روزی دخترک از مادرش پرسید: 'مامان  نژاد انسان ها از کجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد.
دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان طنز،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 توسط راه نرفته

 

 

www.miadgah.org

داستان کوتاه:: ساحل و صدف دریا

برای خواند داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید ...

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان صدف و ساحل دریا،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 آبان 1388 توسط راه فردا

 

www.miadgah.org

 

 

داستان بسیار عبرت آموز :: راننده و مرد قوی هیکل  

برای خواندن   داستان کلیک کنید



داستان در ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 آبان 1388 توسط راه فردا

www.rahenarafteh.comیک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت!

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، امیدواری، ناامیدی، ارزش انسان،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 مهر 1388 توسط راه فردا

 


درست نمی دانم چه احساسی دارم ، نمی دانم خوابم یا بیدار، نمی دانم آیا هنوز زنده ام و روی زمین راه می روم یا همه چیز در كابوسی وهم انگیزگذشته است . دلم می خواهد پلكهایم را روی هم گذاشته و دوباره باز كنم و دیگر هیچ چیز از آنچه دیده ام و احساس كرده ام ، باقی نماند، اما همه آنچه را كه از آن بیزارم و دائم سعی می كنم ازروبه روشدن با آن و تصورش بگذرم ، حقیقت محض است .
هیچ خیال نمی كردم همه چیز به این سادگی از هم فروبپاشد باوركردنی نیست كه داغی آن عشق و دلدادگی ، روزگاری به سردی چون یخ بگراید. هیچ دختری پای سفره عقد وقتی زنان ودختران جوان فامیل روی پارچه سفید بالای سرعروس قند می سایند و او در آیینه ، بخت خویش را با عشق و امید می نگرد، به فروپاشیدن بنایی كه تمام آمال و آرزوهایش را، پای آن گذاشته و یاواژه ای تلخ و سیاه چون طلاق نمی اندیشد...



ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، آیینه عشق، داستان عاشقانه، آیینه شکسته،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 شهریور 1388 توسط راه فردا
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : راه نرفته