سایت متنوع راه نرفته
 
 
داستان کوتاه بدزخم
نویسنده: اعظم ایرانشاهی
    دکتر می گوید دهانت را باز کن. می گوید این طوی نه، گنده باز کن! باید دندان عقلت را بکشی. به این فکر می کنم که تو، چقدر شبیه بودی به این دندان عقلی که دکتر می گوید. پوسیدگی نداشتی ولی سیستم من را ریخته بودی به هم و جای بقیه را تنگ کرده بودی


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه بدزخم، داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 اردیبهشت 1391 توسط راه فردا

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :
هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."

 

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 مهر 1390 توسط راه فردا

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه و غم انگیز، داستان، عاشقانه،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 خرداد 1389 توسط مسیح

rahenaraftehشاگرد زیرك و استاد!

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"



ادامه مطلب

طبقه بندی: عمومی،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: انیشتین، مطالب خوندنی، داستان،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 18 اردیبهشت 1389 توسط راه فردا

زمانی که من بیست سالم بود، وقتی دل می‌باختی نه موبایلی در کار بود، نه اینترنتی، نه هیچ ابزار مدرن دیگری. یادم می‌آید تمام ابزار ارتباطی منحصر می‌شد به...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان كوتاه، معشوقه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 آذر 1388 توسط مسیح

 

www.miadgah.org

 

 

داستان بسیار عبرت آموز :: راننده و مرد قوی هیکل  

برای خواندن   داستان کلیک کنید



داستان در ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 آبان 1388 توسط راه فردا

www.rahenarafteh.comیک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت!

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، امیدواری، ناامیدی، ارزش انسان،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 مهر 1388 توسط راه فردا

 


درست نمی دانم چه احساسی دارم ، نمی دانم خوابم یا بیدار، نمی دانم آیا هنوز زنده ام و روی زمین راه می روم یا همه چیز در كابوسی وهم انگیزگذشته است . دلم می خواهد پلكهایم را روی هم گذاشته و دوباره باز كنم و دیگر هیچ چیز از آنچه دیده ام و احساس كرده ام ، باقی نماند، اما همه آنچه را كه از آن بیزارم و دائم سعی می كنم ازروبه روشدن با آن و تصورش بگذرم ، حقیقت محض است .
هیچ خیال نمی كردم همه چیز به این سادگی از هم فروبپاشد باوركردنی نیست كه داغی آن عشق و دلدادگی ، روزگاری به سردی چون یخ بگراید. هیچ دختری پای سفره عقد وقتی زنان ودختران جوان فامیل روی پارچه سفید بالای سرعروس قند می سایند و او در آیینه ، بخت خویش را با عشق و امید می نگرد، به فروپاشیدن بنایی كه تمام آمال و آرزوهایش را، پای آن گذاشته و یاواژه ای تلخ و سیاه چون طلاق نمی اندیشد...



ادامه داستان

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، آیینه عشق، داستان عاشقانه، آیینه شکسته،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 شهریور 1388 توسط راه فردا
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : راه نرفته